ستون دوم

بند ۱    ۱-۵        داریوش شاه گوید: پس از این نَـدیـتَـبَـئـیـرَه با چند سوار گریخت و به بابل رفت. آنگاه من به بابل رفتم. بخواست اهورامزدا هم بابل را گرفتم و هم نَـدیـتَـبَـئـیـرَه را. پس از آن نَـدیـتَـبَـئـیـرَه را در بابل کشتم.

بند ۲    ۵-۸        داریوش شاه گوید: آنگاه که من در بابل بودم؛ این سرزمین‌ها بر من شورشی شدند: پارس، خوزیه، ماد، آشور، مصر، پارت، «مَـرگوش» (مرو)، ثَـتَـگوش و سکا.

بند ۳    ۸-۱۱        داریوش شاه گوید: مردی به نام «مَـرتی‌یَـه» پسر «چِـچِـخْـرائیش» از شهر «کوگَـنَـکا» در پارس بود. او در خوزیه شورش کرد و به مردم می‌گفت که من «ایمَـنیش» شاه خوزیه هستم.

بند ۴    ۱۱-۱۳        داریوش شاه گوید: آن هنگام من در نزدیکی خوزیه بودم. خوزیان از من ترسیدند. آن مَـرتی‌یَـه را که سر دستة آنان بود؛ گرفتند و کشتند.

بند ۵    ۱۳-۱۷        داریوش شاه گوید: مردی مادی به نام «فْـرَوَرتیش» در ماد برخاست و به مردم گفت که من «خْـشَـثـریتَـه» از دودمان «اووَخْـشْـتْرَه» (هُـوَخشَـتَـرَه) هستم. سپس سپاهیان مادی که در تختگاه بودند،[۱۲] بر من شوریدند و به سوی فْـرَوَرتیش رفتند. او در ماد شاه شد.

بند ۶    ۱۸-۲۹        داریوش شاه گوید: سپاه پارسی و مادیِ زیر فرمان من، کم‌شمار بود. پس از آن من سپاه فرستادم. فرماندهی آنان را به یک نفر پارسیِ پیرو من به نام «ویدَرنَـه» سپردم. بة آنان گفتم بروید و سپاه ماد را که خود را از من نمی‌داند، در هم بشکنید. آنگاه ویدارنا با سپاهیانش رهسپار شدند. هنگامی که به ماد رسید؛ در شهری به نام «ماروش» در ماد، با مادان نبرد کرد. آن کسی که سرکردة مادان بود، در آن زمان در آنجا نبود. اهورامزدا مرا یاری داد. بخواست اهورامزدا سپاه من به سختی سپاه شورشیان را در هم شکست. آنگاه که این نبرد آغاز گردید، ۲۷ روز از ماه اَنامَـکَـه گذشته بود. پس از آن سپاه من در سرزمینی به نام «کَـپَـدَه/ کَمپَـندَه»[۱۳] در ماد، برای من درنگ کردند تا که من به ماد رسیدم.[۱۴]

بند ۷    ۲۹-۳۷        داریوش شاه گوید: یک ارمنیِ پیرو من به نام «دادَرشیش» (دادَرشی) را به ارمنیه فرستادم و او را چنین گفتم که برو و سپاه شورشیانی که خود را از من نمی‌دانند، درهم شکن. پس از آن دادَرشی رهسپار شد. آنگاه که او به ارمنیه رسید؛ شورشیان گرد آمدند تا برای نبرد با دادَرشی پیش آیند. در دهی به نام «زوزَه» در ارمنیه نبرد کردند. اهورامزدا مرا یاری داد. بخواست اهورامزدا سپاه من به سختی سپاه شورشیان را شکست داد. آنگاه که نبرد درگرفت، ۸ روز از ماه «ثورَواهَـرَه»[۱۵] گذشته بود.

بند ۸    ۳۷-۴۲        داریوش شاه گوید: برای دومین بار شورشیان گرد آمدند تا رهسپار نبرد با دادَرشی شوند. آنان در دژ «تیگـرَه» در ارمنیه نبرد کردند. اهورامزدا مرا یاری داد. بخواست اهورامزدا سپاه من به سختی سپاه شورشیان را درهم شکست. آنگاه که این نبرد آغاز شد، ۱۸ روز از ماه ثورَواهَـرَه گذشته بود.

بند ۹    ۴۲-۴۹        داریوش شاه گوید: برای سومین بار شورشیان گرد آمدند تا رهسپار نبرد با دادَرشی شوند. آنان در دژ «اویَـما» در ارمنیه نبرد کردند. اهورامزدا مرا یاری داد. بخواست اهورامزدا سپاه من به سختی سپاه شورشیان را درهم شکست. آنگاه که این نبرد آغاز شد، ۹ روز از ماه «ثائیگَـرچیش»[۱۶] (ثایگَرچی) گذشته بود. پس از این دادَرشی در ارمنیه برای من درنگ کرد تا اینکه من به ماد رسیدم.

بند ۱۰    ۴۹-۵۷        داریوش شاه گوید: سپس یک پارسیِ پیرو من به نام «وَئومیسَـه» را به ارمنیه فرستادم و او را چنین گفتم که برو و سپاه شورشیانی که خود را از من نمی‌دانند، درهم شکن. پس از آن وَئومیسَـه رهسپار شد. آنگاه که او به ارمنیه رسید، شورشیان گرد آمدند تا برای نبرد با وَئومیسَـه پیش آیند. در سرزمینی به نام «ایزَلا» در آشور نبرد کردند. اهورامزدا مرا یاری داد. بخواست اهورامزدا سپاه من به سختی سپاه شورشیان را شکست داد. آنگاه که نبرد درگرفت، ۱۵ روز از ماه اَنامَـکَه گذشته بود.

بند ۱۱    ۵۷-۶۳        داریوش شاه گوید: برای دومین بار شورشیان گرد آمدند تا رهسپار نبرد با وَئومیسَـه شوند. آنان در سرزمین «اَئوتی‌یارَه» در ارمنیه نبرد کردند. اهورامزدا مرا یاری داد. بخواست اهورامزدا سپاه من به سختی سپاه شورشیان را نابود کرد. آنگاه که این نبرد آغاز شد، ماه ثورَواهَـرَه رو به پایان[۱۷] بود. پس از این وَئومیسَـه در ارمنیه برایم درنگ کرد تا اینکه من به ماد رسیدم.

بند ۱۲    ۶۴-۷۰       داریوش شاه گوید: پس آنگاه من از بابل در آمده و به ماد رفتم. آنگاه که به ماد رسیدم؛ فْـرَوَرتیش که خود را شاه ماد نامیده بود، با سپاه خود به شهر «کُـدُرُش» در ماد در آمد تا با من نبرد کند. سپس ما نبرد کردیم. اهورامزدا مرا یاری داد. بخواست اهورامزدا من به سختی سپاه فْـرَوَرتیش را شکست دادم. آنگاه که نبرد کردیم، ۲۵ روز از ماه «اَدوکَـنَـئیشَـه»[۱۸] گذشته بود.

بند ۱۳    ۷۰-۷۸       داریوش شاه گوید: سپس فْـرَوَرتیش با سواران کمی گریخت و به سرزمین «رَگا» (ری) در ماد روانه شد. آنگاه من سپاهی به دنبالش فرستادم. فْـرَوَرتیش دستگیر و به نزد من آورده شد. من بینی، گوش‌ها و زبان او را بریدم و یک چشم او را در آوردم. او دست‌بسته بر دروازه‌ نگاه داشته شد و همة سپاه/ مردم؟ او را ‌دیدند. پس از آن، او را در «هَـگْـمَـتانَه» (اکباتان/ همدان) دار زدم و مردان برجستة همدست او را در درون دژی در هَـگْـمَـتانَـه آویزان کردم.

بند ۱۴    ۷۸-۹۱       داریوش شاه گوید: مردی به نام «چیثْـرَتَـخـمَـه» از «اَسَـگَـرتی» بر من نافرمان شد. او چنین به مردم می‌گفت که من در اَسَـگَـرتی شاه هستم. از دودمان هُـوَخشَـتَـرَه هستم. آنگاه من سپاه پارسی و مادی را فرستادم. یک مادیِ پیرو من به نام «تَـخـمَـسـپادَه» را سردار آنان کردم. به آنان چنین گفتم که بروید و این سپاه شورشی را که خود را از من نمی‌داند؛ در هم شکنید. آنگاه تَـخـمَـسـپادَه با سپاه رهسپار شد و با چیثْـرَتَـخـمَـه نبرد کرد. اهورامزدا مرا یاری داد. بخواست اهورامزدا سپاه من آن سپاه شورشی را فرو کوبید[۱۹] و چیثْـرَتَـخـمَـه را گرفت و او را به نزد من آورد. سپس من بینی و گوش‌های او را بریدم و یک چشم او را در آوردم. او دست‌بسته بر دروازه نگاه داشته شد و همة سپاه/ مردم؟ او را ‌دیدند. پس از آن، او را در «اَربَـئیرا» دار زدم.

بند ۱۵    ۹۱-۹۲       داریوش شاه گوید: اینست کاری که من در ماد انجام دادم.

بند ۱۶    ۹۲-۹۸       داریوش شاه گوید: «پَـرثَـوَه» (پارت) و «وَرکانَـه» (هیرکانی/ گرگان) بر من شوریدند و خودشان را از آنِ فْـرَوَرتیش خواندند. پدرم ویشتاسپ در پارت بود. سپاهیان او را رها کرده و یاغی شدند. آنگاه ویشتاسپ با سپاهی که وفادارش بود، رهسپار شد. در شهری پارتی به نام «ویشـپَه‌ اوزاتیش» با پارتیان نبرد کرد. اهورامزدا مرا یاری داد. بخواست اهورامزدا، ویشتاسپ آن سپاه شورشی را به سختی درهم شکست. آنگاه که آنان به نبرد آغازیدند، ۲۲ روز از ماه وی‌یَـخـنَـه گذشته بود.

ستون سوم

بند ۱    ۱-۹       داریوش شاه گوید: سپس من سپاه پارسی را از ری به نزد ویشتاسپ فرستادم. چون این سپاه به نزد ویشتاسپ فرا رسید؛ ویشتاسپ این سپاه را برگرفت و رهسپار شد. در شهری پارتی به نام «پَـتیـگـرَبَـنا» با شورشیان به نبرد شد. اهورامزدا مرا یاری داد. بخواست اهورامزدا ویشتاسپ به سختی سپاه شورشگران را درهم شکست. آنگاه که این نبرد آغاز شد، از ماه گَـرمَـپَـدَه (گَرماپَـد) ۱ روز گذشته بود.

بند ۲    ۹-۱۰       داریوش شاه گوید: سپس آن سرزمین از آنِ من شد. این است آن کاری که من در پارت انجام دادم.

بند ۳    ۱۰-۱۹       داریوش شاه گوید: سرزمینی به نام «مَـرگوش» (مرو) بر من شورید. مردی از مرو به نام «فْـرادَه» را به سرداری برگزیدند. سپس من یک پارسیِ پیرو خودم به نام «دادَرشیش»[۲۰] (دادَرشی)، که شهربان[۲۱] بلخ بود را به رویارویی با او فرستادم و او را چنین گفتم که برو و سپاهی که خود را از من نمی‌داند، درهم شکن. پس از آن دادَرشی با سپاه رهسپار شد و با مروزیان نبرد کرد. اهورامزدا مرا یاری داد. بخواست اهورامزدا سپاه من به سختی آن سپاه شورشیان را شکست داد. آنگاه که نبرد درگرفت، ۲۳ روز از ماه «آثْـری‌یادی‌یَـه» (آثْـریاد) گذشته بود.

بند ۴    ۱۹-۲۱       داریوش شاه گوید: سپس آن سرزمین از آنِ من شد. این است آن کاری که من در بلخ انجام دادم.

بند ۵    ۲۱-۲۸       داریوش شاه گوید: مردی به نام «وَهـیَـزداتَـه» در شهر «تارَوا» در سرزمین «یَـئوتی‌یا» در پارس می‌زیست. او دوباره در پارس آشوب برپا کرد.[۲۲] او چنین به مردم می‌گفت که من «بَـردی‌یَـه» (بردیا) پسر کورش هستم. سپس سپاه پارسی که در تختگاه[۲۳] بود و پیش از آن از «یَـدا/ یَـدایا؟»[۲۴] آمده بود، بر من شورید و به سوی وَهـیَـزداتَـه رفت. او در پارس شاه شد.

بند ۶    ۲۸-۴۰       داریوش شاه گوید: آنگاه من سپاه پارسی و مادی را که در فرمان من بودند؛ گسیل داشتم. یک پارسی پیرو خودم به نام «اَرتَـ‌وَردی‌یَـه» را سردار آنان کردم. دیگر سپاهیان پارسی به دنبال من، روانة ماد شدند. سپس اَرتَـ‌وَردی‌یَـه با سپاه خود رهسپار پارس شد. آنگاه که او به شهری به نام «رَخا» در پارس فرا رسید؛ در آنجا آن وَهـیَـزداتَـه که خود را بردیا می‌نامید، با سپاه خود برای نبرد با اَرتَـ‌وَردی‌یَـه در آمد. سپس به نبرد شدند. اهورامزدا مرا یاری داد. بخواست اهورامزدا سپاه من به سختی سپاه وَهـیَـزداتَـه را درهم شکست. آنگاه که نبرد در گرفت، ۱۲ روز از ماه ثورَواهَـرَه گذشته بود.

بند ۷    ۴۰-۴۹       داریوش شاه گوید: سپس وَهـیَـزداتَـه با سواران کمی گریخت و به پَـئـیـشی‌یـا اووادا رفت. در آنجا سپاهی را آماده ساخت و رهسپار شد تا با اَرتَـوَردی‌یَـه نبرد کند. در کوهی به نام «پَـرگَـه» به نبرد شدند. اهورامزدا مرا یاری داد. بخواست اهورامزدا سپاه من به سختی سپاه وَهـیَـزداتَـه را درهم شکست. آنگاه که نبرد آنان آغاز شد، ۵ روز از ماه گَـرمَـپَـدَه (گرماپَـد) گذشته بود. وَهـیَـزداتَـه و همدستان برجستة او را دستگیر کردند.

بند ۸    ۴۹-۵۲       داریوش شاه گوید: سپس من وَهـیَـزداتَـه و مردانی که همدستان برجستة او بودند را در شهری به نام «اووادَئیچَـیَـه» در پارس به دار آویختم.

بند ۹    ۵۲-۵۳       داریوش شاه گوید: این است آنچه که به دست من در پارس انجام شد.

بند ۱۰    ۵۴-۶۴       داریوش شاه گوید: آن وَهـیَـزداتَـه که خود را بردیا می‌خواند، به رویارویی با شهـربان پیرو من در آراخوزی/ رُخَـج به نام «ویـوانَـه» سپاه گسیل داشت.[۲۵] او مردی را سردار آنان کرد و به ایشان گفت که بروید و ویوانَـه و سپاهی که خود را از آنِ داریوش می‌داند، درهم شکنید. سپس آن سپاهی که وَهـیَـزداتَـه گسیل داشته بود؛ رهسپار شد تا با ویوانَـه به نبرد درآید. آنان در دژی به نام «کاپیشَـکانیش» نبرد کردند. اهورامزدا مرا یاری داد. بخواست اهورامزدا سپاه من به سختی سپاه شورشگران را درهم شکست. آنگاه که نبرد آنان درگرفت، ۱۳ روز از ماه اَنامَـکَـه گذشته بود.

بند ۱۱    ۶۴-۶۹       داریوش شاه گوید: پس از آن دگرباره شورشیان گرد آمدند و رهسپار نبرد با ویوانَـه شدند. در سرزمینی به نام «گَـدوتَـوَه/ گَـندوتَـوَه»[۲۶] نبرد کردند. اهورامزدا مرا یاری داد. بخواست اهورامزدا سپاه من به سختی سپاه شورشیان را درهم شکست. آنگاه که نبرد آنان درگرفت، ۷ روز ماه از ماه وی‌یَـخـنَـه گذشته بود.

بند ۱۲    ۶۹-۷۵       داریوش شاه گوید: پس از آن، مردی که سردار آن سپاهی بود که از سوی وَهـیَـزداتَـه به رویارویی با ویوانَـه گسیل شده بود؛ با اندک سوارانی گریخت. او به راه افتاد و از کنار دژی به نام «اَرشادا» در آراخوزی گذشت. آنگاه ویوانَـه با سپاهی به دنبال آنان رفت. در آنجا او را بگرفت و مردانی که از همدستان برجسته‌اش بودند را کشت.

بند ۱۳    ۷۵-۷۶       داریوش شاه گوید: آنگاه این سرزمین از آنِ من شد. این است آنچه در آراخوزی به دست من انجام شد.

بند ۱۴    ۷۶-۸۳       داریوش شاه گوید: هنگامی که من در پارس و ماد بودم؛ بابلیان دوباره بر من شوریدند. مردی ارمنی به نام «اَرخَـه» پسر «هَـلـدیتَـه» در سرزمینی به نام «دوبالَـه» در بابل شورش کرد. در آنجا چنین به مردم دروغ می‌گفت که من «نَـبوکُـدرَچَـرَه» (نَبوکَـد‌نَصَـر/ بخت‌النصر) پسر «نَـبونَـئیتَـه» (نَبونید) هستم. آنگاه بابلیان بر من نافرمان شدند و به سوی آن اَرخَـه رفتند. او بابل را گرفت. او شاه بابل شد.

بند ۱۵    ۸۳-۹۲       داریوش شاه گوید: پس‌آنگاه من سپاهی به بابل گسیل داشتم. یک پارسیِ پیرو خودم به نام «ویدَفَـرنـا» را به سرداری آنان برگزیدم و به آنان چنین گفتم که بروید و آن سپاه بابلی را که نمی‌خواهد خود را از آنِ من بداند؛ درهم شکنید. پس ویدَفَـرنـا با سپاهی به بابل روانه شد. اهورامزدا مرا یاری داد. بخواست اهورامزدا، ویدَفَـرنـا بابلیان را شکست داد و آنان را ببسته و بیاورد. ۲۲ روز از ماه «وَرکَـزَنَـه»[۲۷] گذشته بود آنگاه که اَرخَـه که خود را به دروغ نبوکدنصر می‌نامید و مردانی که همدستان برجستة او بودند را دستگیر کرد. من فرمان دادم آن اَرخَـه و مردانی که همدستان برجسته‌اش بودند را در بابل به دار آویزند.